گنجور

 
میلی

تلخکام غم او،‌ درد و دوا نشناسد

شربت عافیت و زهر بلا نشناسد

تا نگوید سخنی پیش من از وصل نهان

حال خود گویم اگر غیر مرا نشناسد

آشنایی به تو صد بار اگر تازه کنم

بازم آن غمزهٔ بیگانه نما نشناسد

آنکه چون گل همه شب داده به مستان ساغر

چون مرا دید، کسی را ز حیا نشناسد!

گلرخان گوش به درد دل میلی دارید!

که کسی حال مرا به ز شما نشناسد

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
میلی

آن جفا پیشه که آیین وفا نشناسد

تا به سویم نگرد، کاش مرا نشناسد

دیده از زخم خدنگ تو ببستم که ترا

از پی دعوی خون، روز جزا نشناسد

غایت ناکسی‌ام بین، که به این رسوایی

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه