شب شوق بزم او رگ جانم گرفته بود
با آنکه دست رشک، عنانم گرفته بود
آزار بین که صد گله کردم به پیش یار
با آنکه ز اضطراب، زبانم گرفته بود
از بزم وصل، راه برون شد نیافتم
از بس که آرزو به میانم گرفته بود
میخواستم که جان برم از صیدگاه عشق
صیّاد هجر، راه امانم گرفته بود
میلی ز جان سپردنم آگه نشد کسی
از بس که ضعف راه فغانم گرفته بود


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از شوق و اضطراب ناشی از عشق صحبت میکند. او در حالتی است که بزم محبوبش را سخت تحسین میکند، اما حس حسادت و رشک به او غلبه کرده است. در این بین، او برای بیان غم و رنج خود تلاش میکند، اما زبانش به خاطر اضطراب و خفقان نمیتواند صحبت کند. همچنین، او در تلاش است تا از درد جدایی عشق فرار کند، اما نمیتواند و به خاطر ضعف و ناتوانی، هیچکس از حال او باخبر نمیشود. در نهایت، شاعر احساس میکند که جانش در چنگال عشق و جدایی اسیر شده است.
هوش مصنوعی: در شب شوق و شادی او، زندگیام تحت تأثیر قرار گرفته بود، با این حال، حسادت و دردی که از این احساس میکشیدم، احساساتم را تحت کنترل خود گرفته بود.
هوش مصنوعی: من بارها از درد و رنجهایم نزد محبوب شکایت کردم، هرچند به دلیل اضطراب و نگرانی، نتوانستم به خوبی صحبت کنم.
هوش مصنوعی: از میهمانی وصال خارج شدم، اما نمیتوانستم راهی پیدا کنم، زیرا آرزوها چنان من را درگیر کرده بودند که نمیتوانستم به جلو بروم.
هوش مصنوعی: میخواستم از چنگ عشق فرار کنم، اما صیاد جدایی راه فرار را بر من بسته بود.
هوش مصنوعی: هیچکس از خواستهام برای جان سپردن مطلع نشد، زیرا فریادهای من بهقدری ضعیف و ناتوان بود که کسی نمیتوانست آنها را بشنود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.