گنجور

 
میلی

چو مرا به بزم بیند، زمیان کنار گیرد

عجب است کاین قدرها، ز من اعتبار گیرد

ز تپیدن دل خود، شب هجر در عذابم

که غمت نمی‌تواند که در آن قرار گیرد

ز دل رمیدهٔ من، عجب است عالمی را

که چو صید خون گرفته، ره آن سوار گیرد

به رهش نه ناصح آمد، ز پی نصیحت من

که به این بهانه او هم، سر راه یار گیرد

ز سر گناه میلی بگذر، مگیر بروی

که عنان چون تو مستی، نه به اختیار گیرد

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
اهلی شیرازی

بقرار یک نظر دل ز تو چون کنار گیرد

تو مگر بجان در آیی که کسی قرار گیرد

تو چنین بخون عاشق چو می شبانه نوشی

بصباح حشر ترسم که ترا خمار گیرد

بکشی به جورم آنگه بکشی به دار عبرت

[...]

بابافغانی

نه قرار دل بر من نه بزلف یار گیرد

بکجا روم ندانم که دلم قرار گیرد

شده ام خراب آن دم که چنان میان نازک

دهدم به دست و آنگه ز میان کنار گیرد

نبود بسوز عاشق دل مدعی ندانم

[...]

مشتاق اصفهانی

دل بیقرار عاشق نفسی قرار گیرد

که تو در کنارش آئی وز خود کنار گیرد

تو بمن نمیشوی گرم و بداغ رشک سوزم

چو بینم آتشی را که بجان خار گیرد

نه هر آنکه راه‌پیما گذرش بمقصد افتد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه