گنجور

 
میلی

گذشت دور گل و یار سوی باغ نرفت

که آفتاب به نظّاره چراغ نرفت

ز بوی نافه چین، همچو داغ لاله مرا

خیال کاکل نورسته از دماغ نرفت

ببین نهایت دلبستگی که خون مرا

به رنگ برگ گل از دامن تو داغ نرفت

به روز واقعه در دشت غم سیه‌پوشی

به ناله بر سر مجنون به غیر داغ نرفت

چو دید مرغ چمن را به سوی گل نگران

دگر ز غیرت خوبی به گشت راغ نرفت

دگر به بزم رقیبان نرفته، یا ز فریب

مرا چو بر سر ره دید، بی‌سراغ نرفت؟

هزار شکر که تا میلی از فراق نمرد

به رغم بوالهوسان از پی فراغ نرفت

 
 
 
جشنوارهٔ رزم‌آوا: نقالی و روایتگری شاهنامه
امیر شاهی

کسی که عاشق روی تو شد بباغ نرفت

هوای کوی تواش هرگز از دماغ نرفت

دلی که با تو به غوغای عاشقی خو کرد

ز کوی تفرقه در گوشه فراغ نرفت

چو لاله دلق می آلود را زنم آتش

[...]

شاهدی

کسی که عشق تو ورزید با فراغ نرفت

دلش چو لاله پر از خون و جز بداغ نرفت

چه نافه ها که در آن زلف عنبر افشان نیست

که خاک شد تن و بوی تو از دماغ نرفت

به نور روی تو بگذشت دل از آن خم زلف

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه