گنجور

 
میلی

تا نیاید به میان حرف نهان من و تو

غیر در بزم نشیند به میان من و تو

تو نیایی ز حیا در سخن و من ز حجاب

تا چه سازند رقیبان ز زبان من و تو

چون ازین رشک نسوزم، که شنیدم ز رقیب

گفت‌وگویی که گذشته‌ست میان من و تو

سوزم از رشک رقیبان تو با آنکه ز دور

می‌شوند از سر حسرت نگران من و تو

از تبسم دل قاصد نربایی زنهار

کافتد از پرده برون، راز نهان من و تو

میلی آرد خبر یار به ما ای دل زار

تا به این حیله کند رفع گمان من و تو

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مولانا

خنک آن دم که نشینیم در ایوان من و تو

به دو نقش و به دو صورت به یکی جان من و تو

داد باغ و دم مرغان بدهد آب حیات

آن زمانی که درآییم به بستان من و تو

اختران فلک آیند به نظاره ما

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه