گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

ماه آبان چو آب جوی ببست

آب انگور باید اندر دست

آن نکوتر که شاد باشی شاد

وآن نکوتر که مست خسبی مست

شاد زیست آنکه عقل و دانش داشت

پشت اندوه را به می بشکست

هر که او چشم در خرد بگشاد

حرز و تعویذ باده بر جان بست

شاد بنشین و باده خور کامروز

گیتی از رنج رست و از غم جست

شه ملک ارسلان بن مسعود

خرم و شادمان به باده نشست

پادشاهی که عالم از عدلش

شاه طبع است و جای شادی هست