گنجور

 
مسعود سعد سلمان

از بخت همیشه سرنگونم

زیرا که چو دیگران نه دونم

زین عمر که کاست انده دل

هر روز همی شود فزونم

زیبد که منی کنم ازیراک

از دل میم و ز پشت نونم

ای چرخ تو چندم آزمایی

زر و گهری به آزمونم

پیوسته ز بهر تنگ زندان

چون مار همی کنی فسونم

جز بر تن و جان من نکویی

از خلق بر تن من زبونم

در حبس بدین چنین زمستان

ترسم که فزون شود جنونم

بگداخت ز گریه دیدگانم

در سر باشد فسرده خونم

پر پنبه و آرد شد در و بام

من گرسنه و برهنه چونم

هر چند به کام و رأی من نیست

بخت بد و دولت زبونم

گنگیست چو چوب همنشینم

کوریست چو سنگ رهنمونم

شکر ایزد را که اندرین حبس

از دیدن سفلگان مصونم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
جامی

ای بی تو چو غنچه خون درونم

بنگر به سرشک لاله گونم

زارم مکش این چنین خدا را

هر چند که یافتی زبونم

زنجیرکشان خیال زلفت

[...]

مشاهدهٔ ۲ مورد هم آهنگ دیگر از جامی
آشفتهٔ شیرازی

گفتی زفراق یار چونم

چون مردم دیده غرق خونم

بی ماه رخ تو کوکب از چشم

ریزد زستارگان فزونم

در ظلمت هجر راه گمشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه