گنجور

 
جامی

ای بی تو چو غنچه خون درونم

بنگر به سرشک لاله گونم

زارم مکش این چنین خدا را

هر چند که یافتی زبونم

زنجیرکشان خیال زلفت

انداخت به ورطه جنونم

آنی ست تو را به خوبرویی

آن گشت به عشق رهنمونم

هر لحظه چه پرسیم که چونی

هم خود بنگر ببین که چونم

یا لب بگشا بپرس حالم

یا تیغ بکش بریز خونم

هر شب من و آه و ناله جامی

این ست نوای ارغنونم

 
 
 
گنجور را از دست هوش مصنوعی نجات دهید!
مسعود سعد سلمان

از بخت همیشه سرنگونم

زیرا که چو دیگران نه دونم

زین عمر که کاست انده دل

هر روز همی شود فزونم

زیبد که منی کنم ازیراک

[...]

آشفتهٔ شیرازی

گفتی زفراق یار چونم

چون مردم دیده غرق خونم

بی ماه رخ تو کوکب از چشم

ریزد زستارگان فزونم

در ظلمت هجر راه گمشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه