گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

عطای یعقوب از مرگ تو هراسیدم

شدی و نبود بیشم ز مرگ هیچ هراس

دریغ لفظی بر همه نمط همه گوهر

دریغ طبعی بر هر گهر همه الماس

سپهر معطی شانست و هیچ عیب نبود

اگر به چون تو عطا بر جهان نهاد سپاس

و گرت بستد و رشک آمدش عجب نبود

که در کمال و بزرگی تو را نبود قیاس

گر بگرید بر تو فلک روا باشد

که بیش چو تو نبیند جهان مردشناس