گنجور

 
مسعود سعد سلمان

ای قلم دست خواجه را شایی

که بر آن دست نامدار شوی

در کف همچو ابر بوالقاسم

تو همی ابر تندبار شوی

درج او نوبهار گردد و تو

دایه بال و نوبهار شوی

پرنگاری و چون شدی افکار

تیز سیر و سخن نگار شوی

گاه در مرغزار عاج ایی

گاه در آبگاه قار شوی

شب شوی گاه و گاه گردی روز

گل شوی گاه و گاه خوار شوی

بند بر پای داری و گه گاه

همچو محبوس در حصار شوی

دیو وارون شود نهان که تو باز

چون شهاب از وی آشکار شوی

آن کمر بند لعبتی که همی

خدمت ملک را به کار شوی

تیغ بی رحمت است سخت و تو باز

رحمت آری که کامگار شوی

ملک را پایگاه چرخ و همی

چون تو با تیغ دستیار شوی

بر عدو نیک تیز خشمی تو

بر ولی سخت بردبار شوی

از برای فروغ خاطر شاه

معدن در شاهوار شوی

چون تو را دست خواجه بردارد

بر همه عز و افتخار شوی

خلق را در هنر پیاده کنی

چون بر انگشت او سوار شوی

یادگار زمانه باد و مباد

که ز دستش تو یادگار شوی