گنجور

 
مسعود سعد سلمان
 

با دل پر آتش و دو دیده پر خون

رفتم از لاوهور خرم بیرون

تافته از دشمنان و شیفته از دوست

سوخته از روزگار و خسته ز گردون

گردان ز عشقت ای به حسن چو لیلی

گرد بیابان و کوه و دشت چو مجنون

گاه زند راه بر صبوری من عشق

گاه کند بر دلم فراق شبیخون

فتنه برانگیختم ز شهر چو گشتم

بر سر مفتول زلفکان تو مفتون

این تن و جان از فراق قارون گشتند

تا به غم اندر فرو شدند چو قانون

زان لب و زان غمزگان چون رطب و خار

گشتم زرد نزار و کوژ چو عرجون

هر جا کز راه پی نهادم آنجا

گشتست از خون دیدگانم معجون

نیست عجب گر درین ره از پس این روز

خاک نزاید نبات جز که طبر خون

گر تو بخواهی که مر مرا دریابی

خیز و بیا و نگاه دار اثر خون

دردا کز هجر یار گشتم پر درد

غبناگز روزگار گشتم مغبون

باشد هرگز که باز بینم و بوسم

دو رخ گلگون یار و دو لب میگون

تا به نمانم ز جور عشق هم اینجا

تا به نمیرم ز درد هجر همیدون

هستم آگه که نیستی آگه جانا

تا چه همی بینم از زمانه وارون

خار مغیلان مرا چو قالی رومی است

برگ درختان مرا چو دیبه مرقون

بسته میان تنگ و روز و شب بگشاده

به رغم عشق از دو دیده بسته دو جیحون

گر نبدی آتش دلم به حقیقت

راه من از آب دیده گشتی سیحون

از غم تو پیش این دو دیده گریان

هامون چون کوه گشت و کوه چو هامون

کارم انشاد کردن غزل و مدح

یارم شمشیر و نام ایدز بیچون

مونس من مدح های خسرو محمود

آنکه غلامش سزد به دانش مأمون

آنکه بدو تازه شد نهاد سکندر

وانکه بدو زنده گشت نام فریدون

همت او آسمان و رایش خورشید

دولتش از رای او چو ماه برافزون

ذکرش چون نام کردگار مبارک

فرش چون سایه همای همایون

رایش چرخی که نگردد هرگز

باشد با هر کسی به فعل دگرگون

تیغش ماری که زهر او نشود دفع

ز تف بدخواه او به دارو و افسون

دانی شاها که من به مجلس عالی

هرگز ناورده ام قصیده مدهون

دانی شاها که چند گاه شب و روز

بودم ز اندیشه همچو مردم مجنون

رفتم و غواص وار گوهر حکمت

از صدف بحر عقل کردم بیرون

تا که برو گردن عروس مدیحت

جمله بیاراستم به گوهر مخزون

لاجرم از پرده نشاط و سعادت

بیرون ماندم مشاطه کردار اکنون

رفتم تا در جهان ثنای تو گویم

دارم در خدمت تو شکر تو مضمون

نه غلطست این کجا توانم رفتن

زانکه به جود و سخات هستم مفتون

رحم کن ای شهریار عادل و مشنو

بر من مرحوم قول دشمن ملمون

منگر شاها به قول حاسد و غماز

مشنو بر من حدیث هر خس و هر دون

تا پس آبان بود همی مه آذر

تا پس تشرین رسد همی مه کانون

ملک تو پاینده باد و دولت باقی

ناصح تو شادمان و حاسد محزون

ملک باقیت را سعادت همبر

دولت عالیت را جلالت مقرون

روز تو فرخنده باد و عیش تو خرم

و آمدن عید بر تو فرخ و میمون

گاهی لشکرکشی به تبت و بلغار

گه سپه آری به سر سنی و بداوون

گاه بگیری دو زلف بچه خاقان

گاه ببوسی لبان زاده خاتون

بنده ز هر منزلی فرستد شعری

در وی هر نکته ای چو لؤلؤ مکنون