گنجور

 
مجذوب تبریزی

عشق دریایی‌ست من چون موج در وی بی‌قرار

موج را در بی‌قراری‌ها نباشد اختیار

من نمی‌گویم که دادند اختیار کل تو را

یا نه پنداری که هستی هم‌چو دست رعشه‌دار

اختیار جزِئی داری که گویی هست و نیست

هم‌چو آن ماهی که خود آید فرود از آبشار

از راه انصاف آن صوفی به صاحب باغ گفت

اختیار است اختیار است اختیار است اختیار

عقل خود را از گداز عشق جوهر‌دار کن

کآتش از آهن تواند ساخت تیغ آب‌دار

عقل پرتدبیر را هر چند اسباب است جمع

عشق سامان‌سوز را هر چند بی‌کاری‌ست کار

تندباد عشق پیش از شعله ادراک عقل

می‌تواند عالمی را سوختن با یک شرار

چون گذارت بر لب و دریا فتد از راه دل

با توکل دل به دریا کرده خاطر جمع دار

دست و پایی در کنار بحر تا هستی بزن

دل به دریا چون کنی سرده شنا را بر کنار

گر چه از طرز غزل گفتن به دور افتاده‌ام

می‌توانم باز آمد چون که دارم اختیار

سایه دارم پیش تو ای آفتاب سایه‌دار

تا تو بالا می‌کشی من چون نگاهم سایه‌وار

ماه را هرگز ندیدم سرو قد و لاله رنگ

یا که خورشیدی بگیرد بر سر سردی قرار

هر کجا هستم خیالت سر گلزار من است

زلف سنبل چشم نرگس چهره گل عارض بهار

گریه‌ام را در حضورت آب و رنگ دیگر است

با گل خورشید رنگین‌تر نماید لاله‌زار

از کف مجذوب ما دل ساده‌رویان می‌برند

از کف من خط عنبرفام و حسن سکه‌وار