گنجور

 
مجذوب تبریزی

بی‌شوق تو کی واقف اسرار توان بود

بی‌لطف تو کی از تو خبردار توان بود

مشغول تو در کعبه و بتخانه توان گشت

در ذکر تو با سبحه و زنّار توان بود

با درد تو از منت کونین توان رست

با کوه گران تو سبک‌بار توان بود

از لذّت دیدار تو گر سیر توان شد

در حلقه مستان تو هشیار توان بود

دانسته به دام تو فتادیم که چون دام

پیش تو به صد دام گرفتار توان بود

در راه تو چون کار به افتادگی‌ افتد

پیش همه کس در همه کار توان بود

رنجور تو حال دل رنجور تو داند

با درد تو از درد خبردار توان بود

با شوق دل افروز تو مجذوب توان گشت

با نور رخت قاسم انوار توان بود

مجذوب ببازی گذر عمر و تو خشنود

از عمر چرا این همه بیزار توان بود

 
 
انوری

ای دلبر عیار ترا یار توان بود

غمهای ترا با تو خریدار توان بود

با داغ تو تن در ستم چرخ توان داد

با یاد تو اندر دهن مار توان بود

بر بوی گل وصل تو سالی نه که عمری

[...]

عمادی شهریاری

ای دوست چنانی که تو را یار توان بود

غم‌های تو را با تو خریدار توان بود

با داد تو تن بر ستم چرخ توان داد

با یاد تو اندر دهن مار توان بود

قاسم انوار

گر با تو دمی محرم اسرار توان بود

بر ملک و ملک فایض انوار توان بود

با ابروی تو محرم محراب توان شد

با چشم خوشت ساکن خمار توان بود

با روی تو برمذهب اسلام توان زیست

[...]

فیض کاشانی

چون غم غم عشق تو بود زار توان بود

چون عز همه عزّ تو بود خوار توان بود

بازار جهان را چو غمت نیست متاعی

هرچند فروشند خریدار توان بود

گر عافیت اینست که این پنجه آن راست

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه