گنجور

 
مجذوب تبریزی

دیده پر خون شد به دل دیگر نمی‌دانم چه شد

آب این سرچشمه را از سر نمی‌دانم چه شد

گرذش چشمی به یک پیمانه هوشم برد و رفت

تا به دور افتاد آن ساغر نمی‌دانم چه شد

گفتمش تا دیدمت عقل و دل و دین باختم

گفت دیگر گفتمش دیگر نمی‌دانم چه شد

در محبت محضر عاشق دل پرداغ اوست

من از آن داغم که آن محضر نمی‌دانم چه شد

اضطراب روز محشر را شبی دیدم به خواب

چون که با درد غمت محشر نمی‌دانم چه شد

تیغ اسکندر سراسر ملک دنیا را گرفت

ملک آن ملک است اسکندر نمی‌دانم چه شد

خیمه درویش را در سایه طوبی زدند

چتر شاهنشاهی سنجر نمی‌دانم چه شد

دین پاکان تا قیامت مستقیم و روشن است

منکر اعجاز پیغمبر نمی‌دانم چه شد

پیش از این مجذوب آهت داشت تاثیر دگر

تیغ آن تیغ است آن جوهر نمی‌دانم چه شد