گنجور

 
مجذوب تبریزی

با تبسم تا لبش تمهید احسان می‌کند

غمزه شوخش به ایمایی پشیمان می‌کند

تا گره وا می‌کند از کار بلبل غنچه‌ای

انتظارش کار زهرآلود پیکان می‌کند

حسن هر چند پیدا می‌کند عاشق ز خاک

غمزه‌اش تا دیده‌ای با خاک یکسان می‌کند

شکوه را با کیمیای صبر باید شکر ساخت

دل‌بر ما درد خود را نام درمان می‌کند

تشنگان عشق را یک سینه دار آتشی‌ست

آتش طور است کار آب حیوان می‌کند

در خرابات مغان طفلی به یک پیمانه می

زاهد صد ساله را از نو مسلمان می‌کند

هر که را سودای جانان آتشی در جان فکند

هم‌چو شمعش سوز دل از گریه خندان می‌کند

خاطره آسوده خواهی از تعلق دور باش

فکر جمعیت حواست را پریشان می‌کند

مسکن دیوانه را از چار سو دیوار نیست

سیر عالم متصل در چار ایوان می‌کند

سرنوشت حاتم و نوشیروان افسانه نیست

با سخاوت کفر فردا کار ایمان می‌کند

هر که کار سهل بر بی‌چاره‌ای مشکل نساخت

کار او را هم خدا البته آسان می‌کند

سلطنت هم سد راه همت مجذوب نیست

تا گدایی از در شاه خراسان می‌کند