گنجور

 
مجذوب تبریزی

با تبسم تا لبش تمهید احسان می‌کند

غمزه شوخش به ایمایی پشیمان می‌کند

تا گره وا می‌کند از کار بلبل غنچه‌ای

انتظارش کار زهرآلود پیکان می‌کند

حسن هر چند پیدا می‌کند عاشق ز خاک

غمزه‌اش تا دیده‌ای با خاک یکسان می‌کند

شکوه را با کیمیای صبر باید شکر ساخت

دل‌بر ما درد خود را نام درمان می‌کند

تشنگان عشق را یک سینه دار آتشی‌ست

آتش طور است کار آب حیوان می‌کند

در خرابات مغان طفلی به یک پیمانه می

زاهد صد ساله را از نو مسلمان می‌کند

هر که را سودای جانان آتشی در جان فکند

هم‌چو شمعش سوز دل از گریه خندان می‌کند

خاطره آسوده خواهی از تعلق دور باش

فکر جمعیت حواست را پریشان می‌کند

مسکن دیوانه را از چار سو دیوار نیست

سیر عالم متصل در چار ایوان می‌کند

سرنوشت حاتم و نوشیروان افسانه نیست

با سخاوت کفر فردا کار ایمان می‌کند

هر که کار سهل بر بی‌چاره‌ای مشکل نساخت

کار او را هم خدا البته آسان می‌کند

سلطنت هم سد راه همت مجذوب نیست

تا گدایی از در شاه خراسان می‌کند

 
 
گوهر
اثیر اخسیکتی

ابر عمانی چمن‌ها را دُرافشان می‌کند

تا دهان باغ را پر زّر رخشان می‌کند

دامن خورشید یک چشمه زاشک شعشعه

دامن کهسار پر لعل بدخشان می‌کند

هر شبی قندیل زر اندود این نیلی رواق

[...]

کمال خجندی

بر سر بی‌مو حسام خلوتی را هرکه زد

حق به دست اوست گر فریاد و افغان می‌کند

چون سرش زیر کلاه بخیه از گرمی بسوخت

بر مثال کاسه نو بانگ پنگان می‌کند

جلال عضد

زلف تو خورشید را در سایه پنهان می‌کند

روز روشن با شب تاریک یکسان می‌کند

گل چو می‌بیند که رویت بوستان‌افروز شد

قرب یک سال از خجالت ترک بستان می‌کند

از چه شد زلف تو در بند پریشانی خلق

[...]

صائب

فکر جمعیت عبث دل را پریشان می‌کند

آن که سر داده است ما را فکر سامان می‌کند

نرم کن دل را به آه آتشین کاین مشت خون

سخت چون گردید، در تن کار پیکان می‌کند

هرکه زد بر آتش خشم آب، مانند خلیل

[...]

مشاهدهٔ ۴ مورد هم آهنگ دیگر از صائب
اسیر شهرستانی

کی سر شوریده من فکر سامان می‌کند

چاک‌های سینه‌ام کار گریبان می‌کند

شب به یاد روی آتشناک او در کنج غم

گریه‌ای دارم که آتش را گلستان می‌کند

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه