گنجور

 
مجذوب تبریزی

ای دل نهفته ناله و افغان چه می‌کنی

رازی که برملا شده پنهان چه می‌کنی

در کوچه‌ای که آب ملامت ز سر گذشت

بیهوده منع دیده گریان چه می‌کنی

آن آهو رمده نگردد شکار کس

تکلیفم ای جنون به بیابان چه می‌کنی

ای آن که بوی سنبلت آشفته می‌کند

گر دل ده به زلف پریشان چه می‌کنی

زاهد تو را که خشت و گل از حال می‌برد

گر بنگری به آب‌روی جانان چه می‌کنی

کار تو ای طبیب مداوای عشق نیست

آگه ز درد ناشده درمان چه می‌کنی

ای عقل پیش عشق به جز عجز چاره نیست

مور محقری به سلیمان چه می‌کنی

بهر دو روزه عمر که خاک است آخرش

طاق و رواق و منظر و ایوان چه می‌کنی

در هر چهار روز دو نانت کفافتی‌ست

خود را هلاک منت دونان چه می‌کنی

مجذوب عیش سلطنت روم و هند را

با التفات شاه خراسان چه می‌کنی

 
 
 
نجم‌الدین رازی

دوشم سحر گهی ندی حق بجان رسید

کای روح پاک مرتع حیوان چه می کنی

تو نازنین عالم عصمت بدی کنون

با خواری و مذلّت عصیان چه می کنی

پروردهٔ حظائر قدسی بناز وصل

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از نجم‌الدین رازی
بابافغانی

هرسوی جلوه‌ای گل خندان چه می‌کنی

خود را بهر کنار خرامان چه می‌کنی

جایی دگر نماند که گیرم عنان تو

رفتم ز کار این همه جولان چه می‌کنی

بنما به عاشق آن لب آلودهٔ شراب

[...]

صائب

تسکین دل به زلف پریشان چه می‌کنی؟

این شعله را خموش به دامان چه می‌کنی؟

هر ذره‌ای سپند رخ آتشین توست

ای آفتاب‌روی، نگهبان چه می‌کنی؟

یوسف حریف سیلی اخوان نمی‌شود

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه