گنجور

 
مجذوب تبریزی

ای نه فلک از بحر عطای تو حبابی

وی هشت بهشت از چمن لطف تو بابی

با مهر رخت آتش موسی سر شمعی

با لطف لبت آب خضر موج سرابی

در صفحه انشای تو هر نکته حکیمی

در دفتر ابداع تو هر حرف کتابی

خورشید جهان‌تاب بود ذره مهرت

دریاست ز بحر کرمت قطره آبیی

هم بحر فلک پر کنی از در کواکب

هم گوهر غلتان کنی از قطره آبی

بر درگه تعظیم تو هر سجده گناهی

در جلوه‌گه لطف تو هر جرم ثوابی

با هستی بی‌چون تو کونین خیالی

با مستی عشق تو خرد صورت خوابی

تابان ز جمال تو به هر ذره شعاعی

باران ز عطایی تو به هر قطره سحابی

یا رب ز کرم باز ببخشای به مجذوب

باشد ز ثنای تو کند شرم و حجابی

 
 
گوهر
عنصری

چون آب ز بالا بگراید سوی پستی

وز پست چو آتش بگراید سوی بالا

سنایی

علم و عمل خواجه اسماعیل شنیزی

ما را ز نه چیزی برسانید به چیزی

ما کبک دری بوده گریزیده ز کبکی

او کرده دل ما چو دل باز گریزی

تا ما ز پی تنقیت و تقویت او

[...]

میبدی

اذا ما خلوت الدّهر یوما فلا تقل

خلوت و لکن قل علیّ رقیب‌

یک دم زدن از حال تو غافل نیم ای دوست‌

صاحب خبران دارم آنجا که تو هستی

ادیب صابر

ای یافته از روی تو و رای تو دنیا

حسنی و جمالی و شکوهی و بهایی

از فهم تو و فکرت تو بر فلک طبع

نوری و شعاعی و فروغی و ضیایی

احوال مرا نزد تو دانی که نباشد

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه