گنجور

 
مجذوب تبریزی

نیست مرا در نظر جز رخت ای ماه من

لطف تو هم کم مکن از دل آگاه من

لطف نمایان تو درد و غم عشق توست

شکر که شد روز و شب لطف تو هم‌راه من

شاه و گدا هر یکی رو به دری کرده‌اند

نیست مرا قبله‌ای جز درت ای شاه من

خاطر خود را برون از دل خود کرده‌ام

تا که نرنجد ز من خاطر دل‌خواه من

در طلبش روز و شب بر در دل‌ها شدم

در دل درویش بود تخت شهنشاه من

بر در می‌خانه‌ام طعنه بی‌جا مزن

خدمت این آستان بود چو در راه من

ذوق شراب صبوح تا ز دلم جوش زد

گشت دعای قدح ورد سحرگاه من

واعظ افسانه‌خوان پوچ کند روز را

شمع هدایت بس است در دل شب آه من

سرمه شب گر دهد چشم دلت را جلا

روز درخشان تر از مهر بود ماه من

رحم تو باید کنی بر دل مجذوب خویش

جز تو کس آگاه نیست از دل آگاه من

 
 
 
مولانا

سیر نشد چشم و دل از نظر شاه من

سیر مشو هم تو نیز زین دل آگاه من

مشک و سقا سیر شد از جگر گرم من

هیچ به جز آب نیست لذت و دلخواه من

درشکنم کوزه را پاره کنم مشک را

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه