به اصل و نسل مباهات ای پسر کم کن
تو خویش را خلف دودمان آدم کن
دلت چو تحفه داغی به چنگ اندازد
مجو علاج ز مرهم علاج مرهم کن
گهی که ذوق تنعم تو را فریب دهد
به جای شیر و شکر خون و زهر در هم کن
سفینهایست وفا لنگرش بگویم چیست
به هر که دست دهی پای خویش محکم کن
زمانه چشم تو را تا نبسته است ز خاک
بگیر جام و به عبرت نگاه بر جم کن
نگاه داشتن آبرو جوانمردیست
طمع مدار و سخاوت به کار حاتم کن
فریب خلق جهان در کمال آسانیست
کسی که رام تو مشکل شود از او رم کن
خدنگ راست کشید این سخن به گوش جان
که پشت دشمن خود را به راستی خم کن
چه رشک میبری ای بیشعور بر مجذوب
بیا به میکده خود را تو نیز آدم کن


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
غم تلاش مخور عجز را مقدمکن
به خواب آبله پا میزنی جنون کم کن
ز وضع دهر جز آشفتگی چه خواهی دید
به یک خم مژه این نسخه را فراهمکن
جراحت دل اگر حسرت بهی دارد
[...]
که ای پیمبر رحمت به ما ترحم کن
خموش فاطمه را یک دم از تظلم کن
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.