گنجور

 
فروغی بسطامی

خونم بتی ریخت کش داده بی چون

مژگان خون ریز در ریزش خون

بی باده دیدی چشمان سرمست

بی می شنیدی لبهای میگون

در عهد زلفش یک جمع شیدا

در دور چشمش یک شهر مفتون

چشم و لب او هر سو گرفته‌ست

شهری به نیرنگ، خلقی به افسون

خوبان نشینند در خانه از شرم

هر گه که آید از خانه بیرون

دل برده از من سروی که دارد

بالای دلکش، رفتار موزون

خون از دل من هر شب روان است

تا طره‌اش داشت قصد شبیخون

هر لحظه گردد در ملک خوبی

حسن تو بی‌حد، عشق من افزون

کاری که او کرد با من فروغی

هرگز نکرده‌ست لیلی به مجنون

 
 
 
زنده‌رود
مجذوب تبریزی

می‌گفت لیلی روزی به مجنون

از حسن من شد عشق تو افزون

مجنون به زاری گفتا که یارب

حسن تو باشد ز اندازه بیرون

در پرده نازد بر حسن لیلی

[...]

یغمای جندقی

دل کان آتش رخ رود جیحون

در دامن دشت بر طرف هامون

با چهر کاهی با اشک گلگون

افتاد بر خاک غلطید در خون

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه