ز هر شأن و شوکت بس این عزتم
که از خاکساران این حضرتم
جبین بهتر از آفتابم بس است
نشان نمایان این دولتم
از این در چو خورشید زربفتپوش
همان نور دل بس بود خلعتم
ز اخلاص پوشیدهام خلعتی
که تا حشر بالد به خود شوکتم
نباشم چرا خاک آن آستان
که در خاکساری بود عزتم
سرم چون کند سهو در سجدهای
که دل جمع سازد ز هر طاعتم
به این سجده خو کردهام در ازل
نخواهد فراموش شد عادتم
در این در از آن گشته عقلم گدا
که ظاهر شود بر جهان همتم
گناهم به امید لطف خداست
گواهی نباشد به جز جرأتم
دگر وقت آن شد که از درگهش
گشادی دهد رو به هر ساعتم
کند بینیازم ز هر آبرو
همین آرزو باشد از حضرتم
به مجذوب ای دل بگو مژده باد
که نزدیک شد وعده دولتم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تو دانی که بی صبر و بی طاقتم
توده سیدی زین بلا راحتم
که از باد شد جنبش خلقتم
به آتش، گهی گرم شد الفتم
بده می که مخمور و بی طاقتم
به خون تشنهٔ تقوی و طاعتم
ز مرد و زن اندر شب وحشتم
نیاید کسی بر سر تربتم
بده ساقی آن باده ی وحدتم
که در رنگ و آلایش کثرتم
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.