ز هر شأن و شوکت بس این عزتم
که از خاکساران این حضرتم
جبین بهتر از آفتابم بس است
نشان نمایان این دولتم
از این در چو خورشید زربفتپوش
همان نور دل بس بود خلعتم
ز اخلاص پوشیدهام خلعتی
که تا حشر بالد به خود شوکتم
نباشم چرا خاک آن آستان
که در خاکساری بود عزتم
سرم چون کند سهو در سجدهای
که دل جمع سازد ز هر طاعتم
به این سجده خو کردهام در ازل
نخواهد فراموش شد عادتم
در این در از آن گشته عقلم گدا
که ظاهر شود بر جهان همتم
گناهم به امید لطف خداست
گواهی نباشد به جز جرأتم
دگر وقت آن شد که از درگهش
گشادی دهد رو به هر ساعتم
کند بینیازم ز هر آبرو
همین آرزو باشد از حضرتم
به مجذوب ای دل بگو مژده باد
که نزدیک شد وعده دولتم