گنجور

 
مجذوب تبریزی

من که دردی‌کش و بی‌ساخته و بی‌باکم

طاعت ساخته هرگز نکند غم‌ناکم

من چرا در گرو عمر به ساغر نکنم

پیش از آن روز که پیمانه کنند از خاکم

پیش من شیشه پر به بود از خم تهی

باج بر عقل فلاطون ندهد ادراکم

آتش دوزخم از عهده نیاید بیرون

آب می‌خانه نسازد ز ریا گر پاکم

‌نتوان شد خجل از مغ‌بچه باده‌فروش

ور نه جز غصه چه حاصل بود از املاکم

از همان روز دلم شمع هدایت افروخت

کآتش عشق تو آمیخته شد با خاکم

طایر قدسم و باغ وطنم رفته ز یاد

تا کجا باز کنند از گره افلاکم

گره رشته جانم که سر عاریت است

نگشاید مگر از حلقه آن فتراکم

رند و دردی‌کش و مجذوب و نظربازم و مست

فکر بی‌فایده هرگز نکند غم‌ناکم