گنجور

 
مجذوب تبریزی

بهار آمد چرا بی‌باده باشیم

به کنج غم چرا افتاده باشیم

چرا با مهلت شش روزه چون گل

سر مستانه‌ای نگشاده باشیم

به یاد روی خوبان روی خود را

چرا بر روی گل ننهاده باشیم

به شوق گل‌رخان چون بلبل مست

به پای گل چرا نفتاده باشیم

سر آسوده را مستان و بی‌باک

به پای خم چرا ننهاده باشیم

غم ایام ساقی در کمین است

بیا تا جنگ را آماده باشیم

بیار آن آتشین آب ریاسوز

اگر هم در سر سجاده باشیم

در این بازار ایمان می‌فروشند

چه باشد ما دل از کف باشیم

نفس‌ها را حساب آسان توان داد

جواب نفس خود گر داده باشیم

چو عاشق سایه معشوق خویش است

همان به‌تر که ما افتاده باشیم

بهشت نقد آن باشد که مستان

رفیق دل‌بران ساده باشیم

در این غم‌خانه چون مجذوب آن به

که با معشوق و جام باده باشیم