گنجور

 
مجذوب تبریزی

ساقی بده آن ساغر خورشید شمایل

تا ظلمت عقلم به تمامی رود از دل

دستی که تواند دو سه جام از پی هم داد

در گردن مطلوب کند دست حمایل

سررشته دولت به کف عقل نداند

یعنی که به نادانی خود باش تو قایل

اقرار به نادانی خود کن که همین است

سررشته فهمیدن مجموع رسایل

اندیشه کج را به دم آتش می ده

تا عقل نسوزد نشود وسوسه زایل

با معجزه اندیشه کج محض عناد است

این نکته تو را بس بود از کل دلایل

خون خور که کند در سفر عشق دلیرت

گر شیر نه‌ای مگذر از این بیشه هایل

تا می نکشی عقل تو دیوانه نگردد

تا مست نگردی نشود حل مسایل

گفتند به آواز بلند آدم و خاتم

کز روز ازل عفو تو ما را شده شامل

مجذوب طلب کن همه گر خاتم شاهی‌ست

چون دوست کریم است همین باش تو سایل

 
 
 
عمعق بخاری

ای عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل

من شیفته و فتنه آن سنبل و آن گل

زلفین تو قیریست بر انگیخته از عاج

رخسار تو شیریست برآمیخته با مل

زلفین تو زاغیست برآویخته هموار

[...]

سنایی

ای حل شده از علم تو صد گونه مسائل

وی به شده از دست تو صد علت هایل

ای خواجهٔ فرزانه علی بن محمد

وی نایب عیسی به دو صد گونه دلایل

عقل از تو چنان تیز که سودا ز تخیل

[...]

عبدالواسع جبلی

ای عارض تو چون گل و زلف تو چو سنبل

من شیفته و فتنه بر آن سنبل و آن گل

زلفین تو قیر‌ی‌ست برانگیخته از عاج

رخسار تو شیر‌ی‌ست برآمیخته با مل

بر دامن لعل است تو را نقطهٔ عنبر

[...]

حمیدالدین بلخی

حسبت بلد تهم داری و ساکنها

جیران بیتی و اعمامی و اخوالی

اصبحت فیهم عظیم القدر ذاخطر

و رحت فیهم برحب العیش و البال

ادیب صابر

ای در حسد چشم تو هاروت به بابل

من در هوس زهره و هاروت تو بیدل

با چهره تو سایه بود تابش زهره

وز غمزه تو مایه برد جادوی بابل

ماهی و منت ساخته منزل ز دل و جان

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از ادیب صابر
مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه