گنجور

 
ادیب صابر
 

ای در حسد چشم تو هاروت به بابل

من در هوس زهره و هاروت تو بیدل

با چهره تو سایه بود تابش زهره

وز غمزه تو مایه برد جادوی بابل

ماهی و منت ساخته منزل ز دل و جان

مه را صنما چاره نباشد ز منازل

پیوسته دل و جان مرا سوخته داری

کم سوز که نیکو نبود سوخته منزل

فریادم از آن روز که در جان و دل من

افتاد زآواز رحیل تو زلازل

تو رفته و از رفتن تو مانده نشانی

من مانده و از ماندن من مانده دلایل

خون دلم آمیخته با ریگ بیابان

رنگ رخت آویخته در خاک مراحل

آنجا شده از رنگ رخت خاک پر از گل

واینجا شده از خون دلم ریگ پر از گل

عقلم شده بی عید زتیمار تو قربان

صبرم شده بی تیغ زهجران تو بسمل

هم عیش من از مهر تو چون فرقت تو تلخ

هم هوش من از هجر تو چون وصل تو زایل

بی سلسله زلف تو اکنون دل و دانش

بر من نتوان بست به زنجیر و سلاسل

حاضر نشود دل چو جمال تو نه حاضر

حاصل نبود جان چو وصال تو نه حاصل

دارم دل و جان مایل دیدار تو لیکن

هرگز نبود رای تو را میل به مایل

از جان گسلم گر دل تو بگسلد از من

جانا نظر دل ز من دلشده مگسل

آسیمه شد از فرقت تو در تن من جان

چون ظلم ز عدل ملک عالم عادل

اتسز شه غازی که حسام و قلم او

این رنج عدو آمد و آن راحت سایل

شاهی که قوی گشت بدو قاعده حق

حقی که فرو مرد بدو قوت باطل

ای شاه تویی آنکه به توفیق و با تایید

دولت ز تو عالی شد و ملت به تو مقبل

دریافت به تایید تو دولت همه مقصود

حل کرد به توفیق تو ملت همه مشکل

شد رای تو پیرایه اجرام سماوی

شد لفظ تو سرمایه دیوان رسایل

دلهای افاضل به فواضل همه بردی

دلهای افاضل که برد جز به فواضل

در عهد تو گر زنده شود حاتم و صاحب

این پیش تو جاهل بود آن نزد تو مدخل

قاضی است سر تیغ تو در حکم ممالک

مفتی است سر کلک تو در کشف مسایل

وقتی که کند همت تو قصد به بالا

روزی که کند هیبت تو تیغ حمایل

از دست درافتند مقیمان سماوی

وز پای درآیند سواران مقاتل

آن را سزی ای شاه که بینند بزرگان

اطراف جهان را به جمالت متجمل

در دولت سلطان سلاطین شده عالم

از عاطفت عدل تو پر شحنه و عامل

آسوده نشسته به جلال تو اجلا

و آرام گرفته به منال تو اماثل

از چین طرف آورده به دیوان تو فغفور

وز روم کمر بسته به فرمان تو هرقل

آمیخته صحبت تو صاحب بغداد

آموخته خطبه تو خاطب موصل

دیوار سراپرده و ماه علم تو

با ماه برابر شده با چرخ مقابل

بر چرخ تو را منزل و می گویدت اقبال

بیرون مشو از منزل یک ساعتک انزل

گر زنده شوند از روش و رسم تو گیرند

گردان جهان دیده و شاهان اوایل

در عدل طریق و عمل و عادل و سیرت

در ملک رسوم و ره و آیین و شمایل

از عفو تو آید لطف و رافت و رحمت

وز عدل تو خیزد شرف عاجل و آجل

آن باره که بادی است زسندانش قوایم

و آن اسب که ابری است ز خاراش مفاصل

بینند چو از هر دو ز من سایه پذیرند؟

پرویز در این سایه و شبدیز در آن ظل

نه صف هنر دید و نه میدان ملاقات

چون کلک تو و تیغ تو یک قایل و فاعل

آن را کشد آن تیغ که فتوی دهدش عقل

جز تیغ تو نشنید کسی آهن عاقل

آباد بر آن تیغ که بی دیده و دانش

می بیند و بی راه محق داند و باطل

گر نصرت از او خواسته بودی به همه حال

از منتصر آن فتنه ندیدی متوکل

چون رای تو تابنده و چون لفظ تو پر در

چون سهم تو گیرنده و چون خشم تو قاتل

چون کلک تو دین پرور و یک لحظه نباشد

از مصلحت ملک تو چون کلک تو غافل

کلکی که بداند همه راز دل بدخواه

چون تیغ تو نابوده در او خارج و داخل

از خاصیت دست تو چون دست تو معطی

وز فایده لفظ تو چون لفظ تو مفضل

در شرع چون رسم تو نهد قاعده خوب

در ملک چو تیغ تو نهد نصرت کامل

گر علم تو او را حکم عدل نسازد

پیدا نشود مرتبت عالم و جاهل

شاها به وصول همه اغراض و مقاصد

جز خدمت و جز مدحت تو نیست وسایل

موجود شوند ار دل و رای تو بخواهند

معدوم شده دولت و اقبال افاضل

پیداست مقامات تو در ملت و در ملک

پنهان نبود در شب تاریک مشاعل

خوکرد طمع بر نظر عاطفت تو

خو کرده بود باز به آواز جلاجل

شاها به فتوح تو جهان حامله گشته است

جز بار نهادن نبود حاصل حامل

زان داد مرا عمر جهان خلعت پیری

زیرا به ثناهای تو بودم متوسل

هر چند که هستم به سخن طوطی و بلبل

سنجاب جوانیم بدل شد به حواصل

با این همه آن صاحب نظمم که نیابند

دریای مرا اهل سخن معبر و ساحل

گر مدح تو را بر عرب عاربه خوانم

الفاظ مرا قبله کنند اهل قبایل

تا شعر بود در دو زبان اصل بلاغت

تا فضل بود در دو جهان اصل فضایل

بادا ز زبان بهره تو مدحت عالی

بادا ز جهان حصه تو نعمت شامل