گنجور



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعل (وزن رباعی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: منابع مهستی | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال ۹ حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

خودم نوشته:

همه جور مهستی دیده بودم اینم روش

👆☹

ایمان آرمان فر نوشته:

چارانه(رباعی) دلنسینی است.
همگام با کاربرد پریر(پریروز) ، دی (دیروز)، امروز و فردا،
چهار آخشیج را نیز به کار گرفته، همچنین نام چهار گل را برشمرده و برای هر کدام از این چهار گل، چهار سرنوشت مجزا، برشمرده است :
نسیم پریروز نرگس را گشود (باز کرد، شکوفا کرد)
دیروز، جامه (زره) بنفشه را به خاک انداخت
امروز خنجر سوسن را از آب بیرون کشید(آبکاری کرد، جلا داد)
فردا سپر ….

👆☹

ایمان آرمان فر نوشته:

در مصراع پایانی این چارانه ، بنا به نظام آن باید به جای “کل” ، “گل” نوشته شود.
منبع : استدلال منطقی خودم.

👆☹

شمس الحق نوشته:

ایمان عزیز درود بر تو و بر لطافت طبع تو
راست می فرمایی و این گل است و آتش گل هم کنایه از شقایق دارد پس فرمایش قبلی تو هم قرین به صحت است که در این چهارپاره سخن از چهار گل رفته است .

👆☹

محمد حسین بهاری نوشته:

گمان بنده چنین است که چون سروده های ایشان از هماهنگی برخوردار است، نیمه ی نخست بند دوم چارانه میتواند اینگونه باشد:
سوسن چو ز آب خنجر امروز کشید
که بدین‌گونه بستگی آن به نیمه دوم نیز بیشتر است.

👆☹

توکلی کارشک نوشته:

سلام
در مصرع اول کلمه خود به معنی کلاه آمده است

👆☹

آرش غنی زاده نوشته:

بسیار زیبا ست با ظرافت چهار ابزار .خود؛زره؛ خنجر و سپر . چهار عنصر . چهار وقت و نام چهار گل را در هر مصرع آورده است . دو بیت از فردوسی را به خاطرم آورد .
به روز نبرد آن یل ارجمند
به تیغ و به شمشیر و گرز و کمند
برید و درید و شکست و بیست
سلام را سر و سینه و پا و دست .
پاینده باشید

👆☹

آرش غنی زاده نوشته:

یلان را سر و سینه ……

👆☹

زینب نوشته:

چون خودم معنی درع را نمی دانستم جستجو کردم:
دراعه . [ دُرْ را ع َ/ دُ را ع َ ] (ع اِ) دراعة. نوعی از جامه ٔ مشایخ ، گویند آن فوطه باشد که بر دوش اندازند و فارسیان به تخفیف نیز خوانند. (از غیاث ). جامه ای از پنبه و یا ازپشم خشن که مرد و زن هر دو پوشند. (ناظم الاطباء). جامه ٔ دراز که زاهدان و شیوخ پوشند. جبه . بالاپوش فراخ : یک روز به سرای حسنک شده بود [ بوسهل ] به روزگار وزارتش پیاده و به دراعه ، پرده داری بر وی استخفاف کرده بود وی را بینداخته . (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۷۸). جبه ای داشت [ حسنک ] حبری رنگ با سیاه می زد خلق گونه و دراعه و ردایی سخت پاکیزه . (تاریخ بیهقی ص ۱۸۰). دراعه ٔ سپیدی پوشیدی . (تاریخ بیهقی ص ۳۶۴).

👆☹

گنجور را در اینستاگرام دنبال کنید.