ای دلبرا! ای دلبرا! جانم فدای جان تو
دین و دل و ایمان من قربان یک فرمان تو
با دین و ایمان مرا، کاری نباشد دلبرا
این بس که باشم روز و شب دیوانه و حیران تو
گر دل به گلشن خوش کنم، ور دیده بر ماه افکنم
از گل مرادم بوی تست، از مه رخ رخشان تو
خوش تر زباغ و بوستان، بهتر ز گلزار جنان
با یاد تو گر جان دهم در گوشه ی زندان تو
از روح اعظم بهتر است، از باغ جنت خوش تر است
بویی که می آید مرا از جانب بستان تو
با این سر آشفته ام، استاده در میدان غم
باشد گهی غلطان شوم، چون گوی در چوگان تو
آسوده جان و دل شود، در سایه ی نور ابد
بر هر که تابد یک زمان، مهر رخ تابان تو
من تشنه و دل سوخته، تو چشمه ای افروخته
بگذار تا جان را دهم، بر چشمه ی حیوان تو
گریم چو بلبل هر زمان، با صد هزاران داستان
شاید که چون گل وا شود بر من لب خندان تو
من بنده ی آواره ام، سرگشته و بی چاره ام
تو پادشاه رحمتی، دست من و دامان تو
با آن که هستم رو سیاه، دارم بسی جرم و گناه
نومید نتوانم شدن از لطف بی پایان تو
گر زانکه بگذاری مرا یا آن که بنوازی مرا
روی من و خاک درت، چشم من و احسان تو
گر من بسی بد کرده ام، من در خور خود کرده ام
باری تو از روی کرم آن کن که باشد شان تو
آخر نگاهی از کرم، بر جان پر درد و الم
سوزد «وفایی» تا به کی در آتش هجران تو؟
با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به محبوبش عشق و ارادت عمیق خود را ابراز میکند. او میگوید که تمام دین، دل و ایمانش را فدای فرمان محبوبش میکند و همه چیز را در عشق او قربانی میکند. شاعر در وصف زیبایی محبوبش میگوید که حتی در مشکلات و غمها نیز عشق او را در دل دارد و از وجودش آرامش میگیرد. او در تعبیراتی شاعرانه میگوید که عشق به محبوبش به او نیرو و زندگی میبخشد و از یاد او غافل نمیشود. حتی اگر از گناه و سیاهیهای خود صحبت کند، امیدوار است که بخشش و لطف محبوبش شامل حالش شود. در نهایت، شاعر میخواهد تنها نگاهی از محبت محبوبش بر او بیفتد تا آتش عشق و هجران را تسکین دهد.
هوش مصنوعی: ای عشق من! جانم فدای جان تو. همه چیزم، از دین و دل گرفته تا ایمان، قربان یک اشاره و فرمان توست.
هوش مصنوعی: دلبند من، با دین و ایمانم کاری ندارم، همین که روز و شب به خاطر تو دیوانه و گیج هستم، برایم کافیست.
هوش مصنوعی: اگر دل خود را به باغ خوشی بسپارم و اگر چشمانم را به ماه بیفکنم، از عطر گلی که میخواهم، بویی جز تو نخواهم یافت و از چهره روشن تو.
هوش مصنوعی: خوشی و زیبایی باغ و بوستان و گلزار به پای یاد تو نمیرسد. حتی اگر جانم را هم در زندان تو بدهم، باز هم برایم ارزشمندتر از هرجای دیگری است.
هوش مصنوعی: بویی که از باغ تو به مشامم میرسد، از روح بزرگتر و از بهشت زیباتر است.
هوش مصنوعی: با این وضعیت پریشان و بینظمی که دارم، در میدان غم ایستادهام و گاهی مانند گوی در بازی چوگان، به این سو و آن سو میچرخم و میروم.
هوش مصنوعی: هر کسی که برای مدتی زیر نور خیرهکنندهی چهرهی درخشان تو قرار بگیرد، با آرامش و راحتی جان و دلش پر میشود.
هوش مصنوعی: من از عطش و درد دل رنج میبرم و تو همچون چشمهای پرشور و زندگیبخش هستی. بگذار تا جانم را فدای آن چشمهی حیاتت کنم.
هوش مصنوعی: هر لحظه مانند بلبل میگریم و با داستانهای فراوان، شاید لبخند زیبای تو بتواند مرا شاداب و مانند گل کند.
هوش مصنوعی: من انسانی بیخانمان و بلاکشیده هستم و در زندگی سرگردان و دچار مشکل. تو اما صاحب رحمت و مهربانی هستی و من امیدم به دست توست.
هوش مصنوعی: با وجود اینکه چهرهام سیاه است و گناهان زیادی دارم، هیچگاه از بخشش و مهربانی بیپایانت ناامید نیستم.
هوش مصنوعی: اگر مرا رها کنی یا با محبت با من برخورد کنی، من خاک درگاه تو هستم و نگاه من به احسان توست.
هوش مصنوعی: اگر من کارهای بدی کردهام، اینها نتیجه اعمال خود من است. اما تو با بزرگواری و لطف خود، کاری کن که متناسب با مقام و شأن تو باشد.
هوش مصنوعی: در آخر، نگاهی از روی لطف تو بر جان دردناک و رنجور من میتابد، «وفایی». تا کی باید در آتش جدایی تو بسوزم؟
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خنجر بران تو روز وغا برهان تو
برهان که دید اندر جهان جز خنجر بران تو
خورشید روشن تخت تو ماه فروزان تاج تو
روی مجره فرش تو چرخ برین ایوان تو
بحری و جود کف تو روز سخاوت موج تو
[...]
کی خندد اندر وی من بخت من از میدان تو!
کی خیمه از صحراء جانم بر کند هجران تو!
ای عشق تو موزونتری یا باغ و سیبستان تو
چرخی بزن ای ماه تو جان بخش مشتاقان تو
تلخی ز تو شیرین شود کفر و ضلالت دین شود
خار خسک نسرین شود صد جان فدای جان تو
در آسمان درها نهی در آدمی پرها نهی
[...]
چون جلوهگر گردد بلا از قامت فتان تو
صد ره کنم در زیر لب خود را بلاگردان تو
در جلوهٔ تو نازک میان کوشیده بهر من به جان
من کرده در زیر زبان جان را فدای جان تو
در رقص هرگه بستهای زه بر کمان دلبری
[...]
تو پاک دامن نوگلی من بلبل نالان تو
پاک از همه آلایشی عشق من و دامان تو
زینسان متاز ای سنگدل ترسم بلغزد توسنت
کز خون ناحق کشتگان گل شد سر میدان تو
از جا بجنبد لشکری کز فتنه عالم پرشود
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.