گنجور

 
وفایی مهابادی
 

ای صفابخش جان نسیم صبا

حرکات تو جمله روح افزا

بگذری چون به شهر بی خبران

به وفایی رسان سلام مرا

کای تبه کار دامن آلوده

کای سیه نامه ی هزار خطا

چند با زلف و روی مغ بچگان

چند مخمور و مست صبح و مسا

چند از کار خویش غافل و مست

با خدا باش یک زمان به خود آ

شد جوانی، گذشت وقت طرب

پیر گشتی به کنج میکده ها

خرقه ی زهد و سبحه ی تقوی

دام مکرند از پی دنیا

حقه بازی به کار ما ناید

خرقه بازی است پیشه ی زهدا

نتوان شد به خرقه، «خرقانی»

پاک آیینه شو ز زنگ هوا

کفر محض است در طریقت عشق

بر بیاض خیال حرف ایا

با دل دردناک و دیده ی تر

با لب خشک و رنگ زرد درآ

چشم خود را بکن تو چشمه ی خون

رستخیزی به هم رسان ز دعا

یا رب یا رب به سوز سینه ی پاک

یارب یارب به صدق اهل صفا

یارب یارب به آه شب خیزان

یا رب یا رب به گریه ی صلحا

به مه و برج و قاب قوسینت

به شهنشاه افسر لولا

«قلم عفو بر گناهم کش»

عاصیم زرد روی و روی سیا

یا رب یا رب سگم خطاکار

زار، شرمنده ام، به جرم، خطا

یارب یارب افتاده از راهم

دستگیرم زلطف و راه نما

یکدل از هم گسل علایق روح

یکسر از دل فکن غم دو سرا

در خربات شو به آب مغان

لوح دل پاک کن ز ماسوا

دست در گردن صراحی زن

روی بر خاک پای جام بسا

جرعه ای بر دل «وفایی» ریز

گره از کار بسته اش بگشا

باز شهباز باش سدره نشین

بگسل این رشته و علایق را

جنبشی آر تا ریاض بهشت

باز شو نکته سنج و نغمه سرا

عشق جو عشق باز عشق طلب

عشق ورزند عاشقان خدا