گنجور

 
شمس مغربی
 

ای حسن ترا دیده ما گشته به دیدار

گر دیده نباشد که کند حسن تو اظهار

خورشید جمال همه خوبان جهان را

از دیده عشاق بود گرمی بازار

خود آینه در دو جهان حسن ترا نیست

درگاه تجلی بجز از دیده نظار

آن روی که دیده است که او روی تو دیده است

نی نی که بدو هست منور همه ابصار

هر دیده ازو هر نفسی دیده جمالی

زو تازه شده هر نفسی دیده و دیدار

بر هر نظری کرده تجلی دگرگون

تا هر نظری زو نظری یافته هر بار

بر آینه دیده و دلِ اهل دلان را

زو جلوه پیاپی رسد اما نه به تکرار

روی تو یگانه است ولی گاه تجلی

بسیار نماید چو بود آینه بسیار

ای گشته نهان از دل و جان در تتق غیب

واستاده عیان برسر هر کوچه و بازار

خواهی که نماند بجهان مومن و کافر

اطفی بکن و پرده برانداز ز رخسار

حقا که اگر پرده ز روی تو برافتد

از غیر تو نه عین توان یافت نه آثار

گر باده از اینسان دهد آن ساقی سرمست

حقا که نماند بجهان یک دل هشیار

تا مهر تو بر مغربی اسرار بتابید

شد مغربی از پرتو او مشرق انوار