گنجور

شمارهٔ ۲۹

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

هیچکس را اینچنین یاری که ما را هست نیست

کس ازین باده که ما مستیم او سرمست نیست

قامتش را هست میلی جانب افتاد کسان

کو بلندی در جهان کاو را نظرها پست نیست

هست با بست سر زلفش دل ما در جهان

ورنه چیزی را دل ما در جهان پست نیست

دل بدان عهد است دل پیمان که با دلدار نیست

خود دلی کاو عهد آن دلدار را بگسست نیست

هیچ کس را دل ز دام زلف او بیرون نجست

اینکه بتواند دلی از دام زلفش جَست نیست

زلف او گر می کند تاراج دلها حاکم است

هر چه او خواهد کند، بر وی کسی را دست نیست

گر مرا در دست بودش جان نثارش کردمی

چون کنم چیزی نثارش؟! کان مرا در دست نیست

باید اندر عشق او از خود بکل وارسته شد

کان که در عشقش بکل از خویشتن وارست نیست

از پی پیوند او، از خویشتن باید برید

بی بریدن زان که هرگز کس بدو پیوست نیست

هستی ای گر مغربی را هست، آن هستی اوست

مغربی را اینکه از خود هیچ هستی هست نیست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

پیشنهاد تصاویر مرتبط