گنجور

شمارهٔ ۲۴

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

چنان مستم چنان مستم چنان مست

که نه پا دانم نه از سر نه سر از دست

جز آنکس را که مست از جام اویم

ندانم در جهان هرگز کسی هست

بکلی خواهم از خود گشت بیخود

اگر باده دهد ساقی ازین دست

دلم عهدیکه بسته بود با کَون

چو شد سرمست آن مجموع بشکست

خرد بیرون شد آنجا کو درآمد

روان برخاست از پیشش چو بنشست

بود یکسان بر من مست و هشیار

هر آنکو نیست زینسان نیست سرمست

کسی کو جز یکی هرگز ندانست

چه میداند که پنجه چیست یا شصت

ز بالا و ز پستی در گذشتم

کنون پیشم نه بالا ماند و نی پست

مجو ور نه رواق چار طاقش

کسی کز حبس شش سوی جهان جَست

برو ناید مگر در قاب قوسین

چو تیر دل جَهَد از قبضه شست

اگر ور مشرق و مغرب نگنجد

چو ذات مغربی از مغربی رَست



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

اسماعیل عامری نوشته:

با سلام
معنی کَون در بیت چهارم چیست و استعاره از چه چیزی است در شعر های دیگر ایشان هم مشاهده می ش.د

👆⚐

پیشنهاد آهنگهای مرتبط از Spotify