گنجور

شمارهٔ ۱۸۳

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

تو ز مائی ولی ما را ندانی

ز دریایی ولی دریا ندانی

اگر دریا ندانی آن عجب نیست

عجب این است که صحرا را ندانی

بجان و تن ز بالائی و زیری

ولیکن زیر و بالا را ندانی

تو اشیائی و اشیا جملگی تو

اگرچه هیچ اشیا را ندانی

همه اسماء بتو هستند ظاهر

ظهور جمله اسما را ندانی

چرا غافل ز حق امهاتی

چه فرزندی که آبا را ندانی

ز آدم هن بغایت وقوفی

نه تنها آنکه حوا را ندانی

معما جهان با تو چه گویم

چو تو سرّ معما را ندانی

الا ای مغ بس عنقای مغرب

توئی با آنکه عنقا را ندانی



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

ساغر