گنجور

شمارهٔ ۱۶۰

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

منم ز یار نگارین خود جدا مانده

بدست هجر گرفتار و بینوا مانده

نخست گوهر با قیمت و بها بودی

بخاک تیره فرو رفته بی‌بها مانده

فتاده دور ز خاصان بارگاه ازل

اسیر خاک ابد گشته در بلا مانده

مقرب در درگاه کبریا بوده

بدست کبر گرفتار و در ریا بوده

به چار میخ طبیعت بدوخته محکم

به حبس شش جهت کون مبتلا مانده

هر‌آنکه دید مرا گفت در چنین حالت

ببین ببین ز کجا آمده و کجا مانده

شب است و راه بیابان و من ز قافله دور

غریب عاشق و مسکین ضعیف وامانده

کجاست پرتو حسنت که رهنما گردد

که هست جان من از راه و راهنما مانده

شده ز دوری خورشید مغربی حقیر

بسان ذرّه سرگشته در هوا مانده



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

کانال رسمی گنجور در تلگرام