گنجور

شمارهٔ ۱۴۳

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

گنج های بینهایت یافتم در کنج دل

کنج جانرا بین که چون شد کان گنج بیکران

جان من از عالم نام و نشان آمد برون

بی نشان شد تا درآمد در جهان بی کران

تا کی آمد در حزاب آباد دل کنجی بدید

تا خراب آباد دل شد سربسر معموراران

چونکه شهرستان دل معمور شد در هر نفس

کاروان ها گردد از حق سوی شهرستان روان

دل نبرده هیچ رنجی برسر گنجی رسید

آمدش تا که بدست از غیب کنجی بیکران

در شب تاریک در زمین دل فرود آمد ز چرخ

تا زمین را بگذرانید از هزاران آسمان

تا تجلی کرد مهر مشرقی در مغربی

مغربی را جمله ذرات عالم شد نهان



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

گنجینهٔ گنجور