گنجور

 
شمس مغربی
 

مرا که لعل لبت ساقی است و جام شراب

از آن دو نرگس مست توام مدام خراب

مرا که زمزمه قول دوست در گوش است

چه حاجت است آواز چنگ عود و رباب

فتاده بر رخ دلبر بطالع مسعود

نخست چشم که بگشود چشم بخت از خواب

بدین صفت که منم مست ساقی باقی

عجب که باز شناسم شراب را ز سراب

کسی که بیخبر از ِلذت و الم باشد

نه از نعیم بود آگهیش نه ز عذاب

چو با وجود تو من هیچ نیستم از نیست

بهیچ وجه مگردان رخ ک مشو در تاب

خطاب اگر نکنی با من این عجب نبود

که سایه را نکند هیچ آفتاب خطاب

مجو ز مغربی آفتاب در طریقت عشق

که کسی نجست ز مستان و عاشقان آداب