گنجور

 
شمس مغربی
 

چون تافت بر دل من پرتو جمال حبیب

بدید دیده جان حسن بر کمال حبیب

چه التفات بلذات کائنات کند

کسی که یافت دمی لذت وصال حبیب

بدام و دانه عالم کجا فرود آید

دلی که گشت گرفتار زلف و خال حبیب

خیال ملک دو عالم نیاورد بخیال

سری که نیست دمی خاای از خیال حبیب

حبیب را نتوان یافت در دو کَون مثال

اگر چه هر دو جهان هست بر مثال حبیب

درون من نه چنان از حبیب مملو شد

که گر حبیب در آید بود مجال حبیب

بدانصفت دل و جان از حبیب پر شده است

که از حبیب ندارم نظر بحال حبیب

چه احتیاج بود دیده را به حسن برون

چو در درون متجلی شود جمال حبیب

ز مشرق دلت چه کرد طلوع

هزار بدر برفت از نظر هلال حبیب