گنجور

 
شمس مغربی

نیست پنهان حق ز چشم مردمان و حق شناس

گرچه هر ساعت نماید خویش را در هر لباس

هر زمان آید بلبسی یار از خلوت برون

گاه اطلس پوش گشته گاه پوشیده لباس

گر هزاران جامه پوشد قامت او هر زمان

بر نظر هرگز نگردد ملتبس زان البتاس

باده بیرنگ لیکن رنگهای مختلف

میشود ظاهر درو از اختلاف جام و کاس

در هزاران آینه هر لحظه رویش منعکس

میشود نا دیدنش دیدن ز روی انعکاس

از زبان جمله ذرّات عالم مهر او

می کند بر مستی خود هم ستایش هم سپاس

هر یکی از کثرت عالم که میبینی یکیست

پس ازین وحدت بدات وحدت توان کردن قیاس

نور هستی جمله ذرّات عالم تا ابد

میکند از مغربی چون ماه مهر از آفتاس

گر همیخواهی که ره یابی بسوی وحدتش

بگذراز خود یعنی از عقل و دل و جان و حواس

چون اساس خانه توحید بر فقر و فناست

جز که بر فقر و فنا نتوان نهادن این اساس