گنجور

 
شمس مغربی
 

نخست دیده طلب کن پس آنگهی دیدار

از آنکه یار کند جلوه بر الولابصار

ترا که دیده نباشد کجا توانی دید

بگاه عرض تجلی جمال چهره یار

اگر چه جمله پرتو فروغ حسن ویست

ولی چو دیده نباشد کجا شود نظار

ترا که دیده نباشد چه حاصل از شاهد

ترا که گوش نباشد چه حاصل از گفتار

ترا که دیده پر غبار بود نتوانی

ضفای چهره او دید با وجود غبار

اگرچه آینه داری برای حسن رخش

غبار شرک که تا پاک کرد از زنگار

اگر نگار تو آینه طلب دارد

روان تو دیده دل را به پیش دل بیدار

جمال حسن ترا صد هزار زیب افزود

از آنکه حسن ترا مغز نیست آینه دار