گنجور

شمارهٔ ۱۰

 
شمس مغربی
شمس مغربی » غزلیات
 

بیا بر چشم عاشق کن تجلی روی زیبارا

که جز وامق نداند کس کمال حسن عذرا را

بصحرای دل عاشق بیا جلوه کنان بگذر

بروی عالم آرایت بیارا روی زیبا را

دمی از خلوت وحدت تماشا را به صحرا شو

نظر بر ناظران افکن ببین اهل تماشا را

چه مهر است آن نمیدانم که عالم هست در آتش

ز روی خویش بخشد نور هر دم چشم بینا را

الا ای یوسف مصر ملاحت تا بکی داری

بدین یعقوب بیدل را غمین جان زلیخا را

تو حلوا کرده ای پنهان مگسها جمله سرگردان

اگر جوش مگس خواهی بصحرا آر حلوا را

الا ای ترک یغمایی بیا جان را به یغما بر

نه دل ترک تو خواهد کرد نه تو ترک یغما را

جهان پر شور از آن دارد لب شیرین ترک من

که ترکان دوست میدارند دایم شور و غوغا را

سخن با مرد صحرایی الا ایمغربی کم گوی

که صحرایی نمیداند زبان اهل دریا را



🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 شماره‌گذاری ابیات | وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

دریای سخن