گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

وقت آن شد که گل شکفته شود

چشم نرگس ز می غنوده بود

خواهد ابر دونده را گیرد

سرو از بس که در هوا بدود

معتدل شد هوا چنان که ز چرخ

بر چمن باد گرم هم نرود

آتش لاله را همی بیند

زاغ چون هندوان نمی گرود

می زند مرغ نغمه ای که چنان

هر زمانی ز دست می بشود

باد گوش بنفشه می پیچد

که ز بلبل سخن نمی شنود

ساقیا، گر ترا چنین وقتی

گذری بر من اوفتد، چه شود