گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

هر که را با تو سر و کاری بود

جان نباشد در رهش خاری بود

دل که در وی زندگی عشق نیست

دل نشاید گفت، مرداری بود

خفتگان از زندگی آگه نیند

زنده بودن کار بیداری بود

عاشقی نبود تقاضای وصال

بهر نفس خویش پیکاری بود

از شراب ما، اگر یابد خبر

محتسب شاگرد خماری بود

پیش خویشم کش که باری از رخت

کشته ای را روز بازاری بود

بر بساط ناز شب غافل مخسپ

بو که پیش در گرفتاری بود

گویمت خواهی چو خسرو بنده ای

قسمتم از تو همین، آری، بود

 
sunny dark_mode