گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

آن دوست که بود خصم جان شد

آن صبر که داشتم نهان شد

ما خود به حصور مرده بودیم

خاصه که فراق در میان شد

افسوس که شادیی ندیدم

وین عمر عزیز رایگان شد

ای دوست، نیافتیم کامی

دشمن به دروغ بدگمان شد

گفتم که اسیر گردی، ای دل

دیدی که به عاقبت همان شد

دل بر دگری نهم، ولیکن

عاشق به ستم نمی توان شد

دی دلبر من سواره می رفت

اشکم بدوید و همعنان شد

مطرب غزلی ز شوق بر خواند

خونابه ز چشم من روان شد

از گریه من رقیب بدخوی

با آن همه حسم مهربان شد

از بسکه علاج درد من کرد

بیچاره طبیب ناتوان شد

خسرو به کجا ببست راهی

گیرم همه خلق یک زبان شد