گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

چه پوشی پرده بر رویی که آن پنهان نمی ماند

وگر در پرده می داری، کسی را جان نمی ماند

من درویش رسوای جهان گشتم بحمدالله

چه شبهه، عشق و درویشی بسی پنهان نمی ماند

به یاد روی تو چندان که سوی ماه می بینم

همی ماند به تو چیزی، ولی چندان نمی ماند

مگو کای دیده در روی من حیران چه ماندستی؟

کدامین دیده کاندر روی او حیران نمی ماند

ز چشم کافرت کز غمزه لشکر می کشد هر سو

به هفت اقلیم تن یک منزل آبادان نمی ماند

نه ای با بنده چون اول، بدین خوش می کنم دل را

که پیوسته مزاج آدمی یکسان نمی ماند

کرم کن در حق خسرو که جاویدان همی ماند

چو می دانی کسی در دهر جاویدان نمی ماند