گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

خم تهی گشت و هنوزم جان ز می سیراب نیست

خون تو هست آخر، ای دل، گر شراب ناب نیست

ناله زنجیر مجنون ارغنون عاشقانست

ذوق آن اندازه گوش اولواالالباب نیست

عشق خصم من بس ست، ای چرخ، تو زحمت مکش

هر کجا جلاد باشد حاجت قصاب نیست

پادشا گو خون بریز و شحنه گو گردن بزن

بهر جانی ترک جانان مذهب احباب نیست

هان و هان، ای عاقل، از غم خواری ما در گذر

کاندرین ره بهتر از دیوانگی اسباب نیست

گر جمال دوست نبود، با خیالش هم خوشم

خانه درویش را شمعی به از مهتاب نیست

کافرا، مردم شکارا، یک زمان آهسته تر

کاهوی بیچاره را با تیر ترکان تاب نیست

دل کز آن من نشد چندین چه گردد گرد تو

آخر اندر ترکشت یک ناوک پرتاب نیست

گفتی اندر خواب گه گه روی خود بنمایمت

این سخن بیگانه را گو، کآشنا را خواب نیست

تشنه خواهی مردن، ای دل، زان زنخدان باز گرد

کان چه او گر بکاوی خون برآید آب نیست

خسروا، زنار بند اول پس آن گه سجده کن

پیش آن ابرو که بتخانه ست آن، محراب نیست