گنجور

 
قطران تبریزی

بر گل سوری ز مشک تبتی پر چین کنی

تا رخ من همچو زلف خویشتن پرچین کنی

عاشقان را با فرح مجلس بهشت آیین کنی

دشمنان را از سنان بانگ خروش آگین کنی

قامت من چنبری زان قامت سروین کنی

من شوم پیچان چو مرجان پرده پروین کنی

چون بر آشوبی و بر اسب جدائی زین کنی

جان من مانند آتشخانه برزین کنی

بی دلم کردی و دانم کاخرم بیدین کنی

چشم من گوهرفشان چون دست شمس الدین کنی

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

چشم شوخت گر بنالیدن نیازارد مرا

زلفت آزارد مرا رویت نیاز آرد مرا

مهر تو بر چهره زر و زعفران کارد مرا

هرکسی در مهر تو بی دانش انگارد مرا

عشقت از گردون گردان ناله بگذارد مرا

کی بود گوئی که عشق از دست بگذارد مرا

گرچه داغ عشق تو بی خواب خور دارد مرا

هم قوام الدین بخواب و خورد باز آرد مرا

خدمت او کی بدست جور بسپارد مرا

مدحت او از غم گیتی نگه دارد مرا

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

ای شده روشن ز روی روشن تو رأی من

زلف تو دلبند من روی تو دل آرای من

شکر و بادام تو تن کاه و جان افزای من

آن یکی شادی کش من این یکی غمزای من

گر ببخشودی مرا آن کس که او را رأی من

من جدا گشتی ز دین و دیده و دل رأی من؟

گر ندانی جای من زندان نگر مأوای من

فخر میران زمانه بس که داند جای من

آنکه سود از خدمتش بر فرق گردون پای من

آنکه داند راز پنهان من و پیدای من

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

آن کجا بر نیکخواهان خار چون شمشاد کرد

دشمنان را کرد غمین دوستان را شاد کرد

خواسته چون کاه کرد و کلک را چون باد کرد

گنج ویران کرد و خان زائران آباد کرد

هم موالی را ز بند درد و غم آزاد کرد

هم معادی را قرین ناله و فریاد کرد

او سرای دین و دانش را بدل بنیاد کرد

مهربان گیتی بدان شد کو بمهرش یاد کرد

خشم او در دست خصمان لاد چون پولاد کرد

روز کینه تیغ او پولاد را چون لاد کرد

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

مشک و مه را زلف و رویت رنگ و بوئی وام داد

عاشقان را راحت روح آن لب می فام داد

ماه رخسار ترا زلفین مشکین فام داد

دام زلفت بند و تیمارم به هفت اندام داد

چشم شوخت را زمانه فتنه بهرام داد

فتنه بهرام و تیر اندازی بهرام داد

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

چون خوی او عنبر سارا و مشک ناب نیست

با سنان و نیزه او اژدها را تاب نیست

آفتاب و ماه را با طلعت او تاب نیست

چون حدیث او بپاکی لؤلؤ خوشاب نیست

کوه آهن باشرار تیغ او جر آب نیست

خسروان را جز ز خاک درگه او آب نیست

شهریاران را بجز درگاه او محراب نیست

جز در او در جهان بگشوده دیگر باب نیست

از خیال تیغ او در چشم دشمن خواب نیست

در نبردش جز یکی روباه شیر غاب نیست

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

روی صحرا را سنانش گونه مرجان دهد

هرچه بی جانست چون سنگ آب لطفش جان دهد

دردمندان را ز کافی کف او درمان دهد

بر زمین آید مه از گردون گردش فرمان دهد

کمترین خواهنده را او نعمت نعمان دهد

شنبلیدش را فروغ از لاله نعمان دهد

شاعر بد را باحسان دانش حسان دهد

آفرین بر خسروی کش ایزدی احسان دهد

چون میان رزمگه شبرنگ را جولان دهد

خویشتن را نصرت و بدخواه را خذلان دهد

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

دوستان را جاودان پر گوهر کانی کند

دشمنان را دیده ها پر خشت ماکانی کند

گر کسی دیگر جز او رأی سخن دانی کند

راست همچون بنده باشد که یزدانی کند

گر بجنگ آهنگ خان و لشگر خانی کند

خانه شان از خون همی چون چشمه و خانی کند

گر تن خصمان او سنگی و سندانی کند

در میان سنگ و سندان خصم زندانی کند

چشم بدخواهان او نیلی و مرجانی کند

خار بر خواهنده چون خرمای سبحانی کند؟

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان

تا جهان باشد جهان محتاج تاج الملک باد

قبله شاهان گیتی تاج تاج الملک باد

در زمین دشمنان تاراج تاج الملک باد

گرچه تاریکست شب معراج تاج الملک باد

این جهان پر در و پر دیباج تاج الملک باد

بر همه شاهان نهاده باج تاج الملک باد

خوشتر از روزان شبان داج تاج الملک باد

خوان دانش را مکان دراج تاج الملک باد

زاب رادی در جهان امواج تاج الملک باد

مهر دولت را فلک آماج تاج الملک باد

پادشاه شهریاران بوالمعالی جاودان

باسعادت باد و با عز موالی جاودان