گنجور

شمارهٔ ۱۹۴۸

 
امیرخسرو دهلوی
امیرخسرو دهلوی » دیوان اشعار » غزلیات
 

من ندیدم چون تو هرگز دلبری

سرکشی عاشق کش و غارتگری

از تو یک ناز و ز خوبان عالمی

وز تو تیری و ز دلها لشکری

از زمین پنهان بماند آفتاب

گر برآیی بامداد از منظری

من سری دارم که در پایت کشم

گر تو در خوبی نداری همسری

از کجا بر روزگار من فتاد

چون تو سنگین دل بلای کافری

دست نه بر سینه ام تا بنگری

آتش پوشیده در خاکستری

ماند چشمم روز و شب در چارسو

تا مگر ناگه در آیی از دری

من که از خود بر تو غیرت می برم

چون توانم دیدنت با دیگری

هر که دید از چشم خسرو خون روان

گشت هر مو بر تن او نشتری

🖰 با دو بار کلیک روی واژه‌ها یا انتخاب متن و کلیک روی آنها می‌توانید آنها را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.

🖐 حذف شماره‌ها | وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی) | 🔍 شعرهای مشابه (وزن و قافیه) | منبع اولیه: ویکی‌درج | ارسال به فیس‌بوک

این شعر را چه کسی در کدام آهنگ خوانده است؟

🎜 معرفی آهنگهایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است ...

📷 پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی، 📖 راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور

حاشیه‌ها

تا به حال حاشیه‌ای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 شما حاشیه بگذارید ...

برای حاشیه‌گذاری باید در گنجور ثبت نام کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.