گنجور

 
امیرخسرو دهلوی

آنکه مرا در دل است گر به کنار آمدی

کسی ستم روزگار بر من زار آمدی

یار ز دستم برفت، کار ز دستم نماند

کار به دست است، اگر دست به یار آمدی!

دست من آنگه که گشت از سر زلفش جدا

کاش که پای حیات بر دم مار آمدی

صبر و دل از من برفت، قدر ندانستمش

از پی این روزگار این دو به کار آمدی

از پس سالی مگر روی نماید چو گل

غنچه که بسته قبا باد سواد آمدی

خسرو از آن یک کنار جان به میان ریختی

آنکه برفت از میان گر به کنار آمدی

 
 
 
sunny dark_mode