گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

دیوانه شدم در آرزویت

ای چشم جهانیان به رویت

جان تو که بد شده ست حالم

وان بد همه از رخ نکویت

دی روی تو دیدم و نمردم

شرمنده بمانده ام ز رویت

بوی خوشم آید از تو در جیب

گل داری یا همین است بویت

پرسی که چگونه ای ز من دور؟

دور از تو چه پرسیم، چو مویت

خاک تن من سرشته چونست

در خور نشد آب ازین سبویت

ماییم و تحیر و خموشی

وافاق همه به گفت و گویت

گفتی تو که آب خوردن آور

امروز به دیده ام چو جویت

خسرو به کمند تو اسیر است

بیچاره کجا رود ز کویت