گنجور

 
امیرخسرو دهلوی
 

ای آرزوی دل شکسته

ما در دل تو شکسته بسته

بس دل که به دولت فراقت

از ننگ حیات باز رسته

مجروح لبت بسی ست، کس دید

یک خرما را هزار هسته

دل کوفته من چو آهن سرد

زان گونه که صد شرار جسته

سروت چو برای جان ما خاست

برخاسته و به جان نشسته

اندوه من ار نهند بر کوه

که را بینی کمر شکسته

بر خسرو غمزه ای تمام است

شمشیر چرا زنی دو دسته؟